Tuesday, December 15

فرمان حالا هر چندم


اگر دلت یا عقلت بین دو نفر ماند نفر سوم را انتخاب کن!


کی می رسد باران؟


شاید این برای مقدمه ی یک نامه بودن کمی طولانی باشد اما به هر حال مقدمه ی یک نامه ی شخصی به یکی از عزیزترینان من است.

من اصولن آدم شور نیستم یا حداقل شور بی شعور، تعداد اشتباه های بی حساب کتاب این نزدیک سی سال زندگیم شاید به انگشتان دست هم نرسد، آدم کنترل وضعیت خودم و دیگرانم در مواقع بحران، آدم استدلال، آدم هزینه و فایده و آدمی که همیشه به خودش این اتیکت بلوغ برکنار ماندن را زده است اما با همه ی این ها هرگز هم آدم منفعلی نبوده ام امای بزرگتری هم دارم که میان هر هیاهو و شور و شر و شلوغی هراس بازگشت به نقطه ی اول به نقطه سر خط همیشه به دلم می افتد این بیشتر شخصیت من و موضع گیری من در مورد مسایل سیاسی و اجتماعی است.

از شروع جریان تبلیغات انتخابات و حواشی آن به جز چند باری که با برادرم درگیر شدم و کمکی که به جمعی از بچه های ستاد کروبی برای نوشتن یک منشور حقوق بشری کردم هیچ فعالیتی نداشتم، بی سر و صدا هم به کروبی رأی دادم چون کینه ی اعدام ها و قتل عام دهه ی 60 و سکوت افراد در رأس هنوز در دلم بود و دیگر این که می دانستم اختلاف بین موسوی و خامنه ای آنچنان ریشه دار است که موسوی دوبار با اینکه به عنوان نخست وزیر باید استعفایش را به خامنه ای تحویل می داد مستقیم استعفانامه اش را به رهبری تحویل داد و این یعنی بن بستی با تعریف به دور که به نظر من در خوش بینانه ترین حالت پیش می آمد اما دلیل بزرگ تر از همه ی این ها برای شرکت فعال نداشتن این بود که من آنچنان عشق و علاقه ای به وطن و ایران ندارم و اگر هنوز اینجایم ناگریزی و ناگزیری ماندنم از جاهای دیگر سرچشمه می گیرد و اگر هم دغدغه ای باشد برای آدم هایم هست و برای این آرزو که حقوق آدم های هر سرزمینی باید رعایت شود نه برای سرزمینی که سرزمین من نیست یا حس می کنم که نیست

برادرم اما به مقتضای سن و شغل و حرفه اش که بیشتر رو به عکاسی خبری می کند از ابتدا درگیر این مسایل شد و حالا ماه هاست که نگرانی ما و دردسرهای خودش تمامی ندارد در خانواده ای که پیچیدگی عاطفی اش چنان است که می دانم مادرم بیش از همه زیر بار فشار و استرس ناشی از اتفاقات بعد از کودتا دچار طوفان های روحی شده است، حالا برای دومین بار و خیلی جدی تر احضار شده است.

یک بار تمام کامپیوتر و وسایلش را پاک سازی کرد اما نه چنان جدی که قلب آدم بگیرد امشب اما نشسته بودم و داشتم پرینت نهایی یکی از کتاب هایم را که انگار قرار است تا نوروز سروسامانی بگیرد چک می کردم که اس ام اس داد ای- میلم را چک کنم، نامه اش را که باز کردم تمامی دفتر تلفن ها، آدرس ها، پسوردها و خیلی چیزهای شخصی اش بود برای من که می دانم همیشه محرمش بودم و هستم، دلم گرفت، دستم به کار نرفت بابت هزینه ای که نمی دانم تا کجا باید بپردازیم و یادم افتاد به اینکه نزدیک ترین دوست همه ی این سال هایم می گفت وبلاگ برادرم را که می خوانده احساس کرده او کپی دوم سال های دور من است اتهامی که همواره از جانب خانواده ام نیز البته با ذوق و شوق بر دوشم سنگینی کرده است، یعنی به جز من کسی از این شباهت ناراضی نیست انگار و من چقدر دلم می گیرد از چیزی که خودم بیش از همه می دانمش.

حالا همه ی این ها بهانه است تا نامه ای را که مدت ها پیش برایش نوشته ام اینجا بگذارم تا فردا که بازمی گردد بخواندش، لااقل امید من این است که بعد از بازگشت بخواندش باشد که بخواندش!

سال ها پیش برایت نوشته بودم:

اما
دیوار
فاصله ای نیست
نه حزن سه تار مرا
نه شور سنتور تو را
میان ما
پس بنواز
که همنواز تک نوازی هایت خواهم شد
در این سوی دیوار
اگر که میان بی فاصله نواختنت
گم نشود
آواز من
و
آوای سه تار

حالا هم برایت می نویسم که شاید این همه عشق و غرور و افتخار به هم خونی حاصل گذشته ی قبیله ای ما باشد یا نتیجه ی عشقی که می دانیم زادن ما حاصل بزرگیش است، عشقی که هست و از ما دریغ نشد، شاید حاصل زیستن در خانواده ای است که اگر نه از بحران ها جسم سالم به در نبرد اما روان سالم و ذهن زیبا بهترین دستاوردش بود.

این که در میان پدر و مادری به یک اندازه صادق، وفادار، انسان دوست، با گذشت و فداکار و از همه ی اینها مهم تر با تدبیر و دوراندیش رشد کردیم نه چنان چیزی است که بتوان از آن گذشت هر چند که شاید گاهی به قامت غرور جوانی انکار شود اما می دانم که از یاد ما نمی رود و همین است که خانواده را برای من عزیز می سازد آنقدر که از میان همه ی آغوش ها و دوستت دارم گفتن ها و بوسه هایی که به پای غیر ریخته ام خوشحالم که به آن اندازه ای که می توانستم و نه می بایست برای تو، مامان و بابا هم خرج کرده ام نه که کنار گذاشته باشم برای روز دور مبادا.

خانواده ای که میان شومی جهل و تنگ نظری در میان خویشاوندانی که تو بهتر از من می دانی شان و نیازی به توضیح نیست چنان سربلند کردند که ما را سربلند و چنان در مقابل چشم و هم چشمی جان ما را سالم از مهلکه ی جهل و خرافات به در بردند که برایم همیشه قابل تحسین اند هر چند که می دانم اصرار مستقل ساختن ما و از آن مهم تر با فرهنگی دیگر ما را بارآوردن گاهی برای همه ی ما سخت بود اما نتیجه اش برای من که شیرین است و برای تو هم می دانم که هست که با جوانی ات غروری هم قد می کشد که دوستش می دارم.

حالا تو بگو این علاقه بازمانده ی خون قبیله ای در من است من می گویم زن و مردی که در مقابل تیزی زبان و کوتاهی ذهن دیگران در رقابت های مال و جاه هرگاه که از آنها از ثروت و جواهر پرسیدند با سری سربلند من و تو را به عنوان الماس بی بدیل زندگی شان به دیگران نشان دادند چنین شایسته ی تحسین اند از آن رو که همه ی راه ها را نشان داده و انتخاب و آزادی و مستقل بودن را برای ما سرمشق کردند حالا هم اگر تردیدی هست پسرکم نه در انتخاب و آزادی و استقلال هست که در هراس خط افتادن الماسی است که عاشقانه و نه زنجیر وار دوستش می دارند.

حالا هم که برایت می نویسم به رسم گذشته است که زبان ساز و قلم آشناترمان بود تا زبان گفتار که از شباهت زیاد ما به هم شاید در کلمه ی سوم هنوز هم به فریاد می رسد که رسم هم خونی را اینجا هم به جا آورده ایم.

برایت می نویسم که از این همه نشانه ی شباهت نه که به وحشت افتاده ام که خود جان سالم از همه ی کوره راه ها به دربرده ام اما هراس من از افتادنت در تالاب تاهمیشه بی آرامش زیستن است که مثل خرچنگی به گلوی زندگیم چنگ انداخته است وگرنه از میان آن همه خواندن و نوشتن و نقد و بحث که به اندازه ی من به خاطرشان داری در ذهن کودکیت که جوانی من بود ضرری در پی نبود جز آن سود همیشه که یادگرفتم صبور باشم و دنبال اندیشه ای باشم که می تواند شوری را به شعور حلقه کند.

می دانم برای دیدگانی که ما را می پایند پر از شباهتیم و برای همدیگر پر از شباهت و تفاوت و بیشتر از همه چپ بودن تو و راست بودن من نوک تیز پیکان اتهام هایی می شود که به سوی هم با گل های نرگسی به تیرها بسته پرتاب می کنیم و به رسم دوستی چشم می پوشیم وهم خانه و هم سفره می شویم اما همه ی حرف من این است که اگر چیزی در من و گذشته ی من با امروز من فرق دارد که هضمش برای تو سخت است بارها برایت از کامو نقل قول کرده ام که فقط احمق ها تغییر نمی کنند و تو که می دانم انتظار راکد بودن و خمودگی را از ذهن همیشه درگیر من نداری.

حالا من اسمش را می گذارم بلوغ بر کنار بودن تو اسمش را بگذار همه ی چیزهایی که دوست می داری اما منی که تجربه ی انقلاب، جنگ، زیستن در نظام فاشیستی حکومت اسلامی، تحصیل حقوق بشر و زندگی سخت خیلی سخت و پرهزینه ی فردی را داشته ام فقط می ترسم از تکرار چیزی که یک بار هزینه اش را داده ایم و نتیجه اش را دیده ایم.

بی شک دنیایی که تو در آن می زی ای زیباتر از دنیای خالی از تو است برای ما و باقی اش با تو به رسم همه ی باورهای زیبایی که مرا دلتنگ زیستن در کنار خانواده ام می سازد یا به قول تو و با همان لحن طنزت کانون گرم خانواده، که می دانی نظام خانواده نیست که برایم مهم است اما این عشق مشترک ما به خویش را دوست می دارم که شب ها و روزهای زیادی پناهم داده است بی که زنجیرم شود.

تا فردا

تا دوباره

تا همیشه

این نامه ی یکی دو هفته پیشم بود که ترجیح دادم نخوانی اش اما حالا که بغض نامه ات در گلوی چشمانم گیر کرد به شور همان جوانی من و کودکی تو که هنوز بقایای آن در کیف مخفی ات هست اینجا برایت می نویسمش تا بدانی هر چه که پیش آید در دل من عشقی است که برای آزادی آرزوهای تو هرچند که رنگ آرزوهای من هم نباشد پروبال می زند و در باورم نوری است که چشم را می زند و دل را اسیرتر می سازد که نمی دانی امانت دار تو شدن چه دردی دارد و چه بغضی پسر...


Monday, December 14

کبریت


دستانی که

سیگار گوشه ی لبم را

فندک می گیرند

هیچ کدام نمی دانند

دوست دارم سیگار را

با دستانی

حایل باد

شعله در میان

با کبریت روشن کنم


Thursday, December 10

Happy Human Rights Day!


UN Human Rights Day 2009

Sunday, December 6

تناسخ


شبیه پیرزنی در کنج کودکی جامانده ام

از قبایل سرخپوستان منقرض

با این دو گیس تا شانه بافته

و خورشیدی که بر پیشانی ام داغ زده ام


Saturday, December 5

فان فار


کودکانی که آنها را کشته ام

در دلم یا تاب می خورند

یا سرسره بازی می کنند و الاکلنگ



دل خوشم گاهی به همین دانه دانه های انار